شعرایی با حال و هوای آموزشی سربازی
هر چند خیلی جای کار داشت و میشد تغییرش داد اما بهتر دیدم همون جوری که تو آموزشی گفتم بمونه
خواب دیدم فرمانده کـُل شدم
زدم تو گوشم نکنه خُـل شدم
دیدم نه بابا مثل اینکه راستیه
گفتم چه خوبه همون که خواستیه
دستور بده به اون و به هر کس
هر چی بشین پاشو میدی نگو بس
کلاغ پر و پا مرغی و سینه خیز
خودت بشین پاتو بذار روی میز
یکی رو بفرست تا غذا بیاره
گر رو زمین نیست از فضا بیاره
یکی بره واکس بزنه پوتینو
یکی بره تِی بکشه زمینو
هی میدادم به چپ چپ و به راست راست
عقبگرد یا هر چیزی که دلم خواست
بالاخره به همه گیر میدادم
گوش نمیکردن حکم تیر میدادم
یه حالی داشتم که تماشایی بود
نمیدونم اونجا چه جاهایی بود
یهو دیدم جلو چشام بُخاره
یکی جلوم هست دو تا شاخ داره
چشامو که یه کم بهم مالیدم
غول چراغ جادو رو میدیدم
دیدم داره واسه خودش میخنده
گفتم چی کار داری شما با بنده
گفت که تو آرزوت برآورده شد
اما حالا یکی دیگه فرمانده شد
آرزوی دیگه اون بوده این
که تو بشی یه سرباز صفر، همین
گفتم حالا کارم چیه آق غوله
گفت بدو رو برو پیش کوتوله
رفتم دیدم فرماندمون قد کوتاست
عقده ایه از اون پدر سوخته هاست
گفتم تو که همش یه وَج قدت نیست
فرمانده بودنت چه جور صیغه ایست
تو که داری این همه نقص و کاستی
واسه چی برات یه کمی قد نخواستی
گفت که دارم عقده پست و مقام
دستم باشه کـُل جهانو میخوام
گفتم حالا فرماندهی به درک
آرزومو واسه چی کردی الک
گفت که برو فعلا بشور دستشویی
حرفی نزن دیگه چقدر پررویی
بعدش بیا شلوارمو اُتو کن
اتاق کارمو تو شستشو کن
تمیز کـُن سلف و بوفه رو حیف نون
بشمار سه کاراتو بُکـُن نَکن جون
بگو بریزن تو غذا ها کافور
گفتم مگه میخوام بشم مُرده شور
تو این حالم بودم که دیدم مامان
صِدام کرد و گفتش چیه عزیز جان
تو خواب داری همش میگی تو هذیون
از دست کی داد میزنی مهربون
تعریف که کردم خوابمو کاملن
مادر من گفت عزیزم جان من
زندگیه ، پستی بلندی داره
یه روز پیاده ای یه روز سواره
یه روز رئیسی و یه روز مرئوس
کاری نکـُن که بخوری تو افسوس
عزت و ذلت همه دست خداست
پُست و مقام همیشگی نیست فناست
پس بهتره رحم کنی بر همه
مهربونی هر چی بگی باز کمه
حرفای مادرم منو تکون داد
شکر ، خدارو که بهم امون داد
گفتم خدا من سرباز وظیفم
هر چی بشه قسمت من دمت گرم
۸۷/۶/۱۶
اکبر خوش سعادت
سرودن این شعر تو آوزشی اونقدر برام خاطرات شیرین به جا گذاشته که نبودن بیش از دو سال هم دلیل بر ننوشتنش تو وبلاگم نشد
هر چند اکثر دوستای وبلاگی نیستن ولی دوست دارم بیشتر واسه دلم بنویسم تا بعدها یادش واسم شیرین باشه
رمضان ماهی که هستی ماه خودسازی ما
آمدی امسال در ایام سربازی ما
میکشیم ما انتظارت روزهایی را عزیز
تا که آیی و کنی حاجت روا ما را عزیز
میکنیم تمرین در این مه تا که باشیم بیگناه
خواهشا امسال دیگر کن تو ما را سر به راه
بوده ایم امسال دور از خانه و در پادگان
کاشکی امسال مولا گردد از ما شادمان
ترک معصیت شده توفیق اجباری ما
آنچه بوده سالها اسباب این خواری ما
چشم ما هر سال میکردی گناهان زیاد
گشته امسال دور از نامحرمان و منکرات
پای ما از بس که رفت توی پوتین و رژه
مجلس منکر نمیره گر که قسمت هم بشه
دست ما از بس گرفته یقلبی و اسلحه
گر گناهی رو ببینه از روی ترس می جهه
این زبون ذکرش شده الله اکبر ، صلوات
گر بخواد تهمت بگه ،غیبت کنه ، شرمش میاد
جاهای دیگه که از کار افتاده عشقی شده
چون غذا کارش رو کرده فکر کنم مشقی شده
ای خدا امسال کن ما را تو پاک از معصیت
من میخوام آدم بشم تو ماه مهر و معرفت
جان مولامان علی (ع ) توبه ما بنما قبول
یا به جان یاس 18 ساله زهـرای بتول
کن تو مارا "خوش سعادت " درزمین ودرزمان
حق آقامون حسن(ع) مولود ماه رمضان
آرزوی دیگرم رفتن به آن کرب و بلاست
دیدن شش گوشه ارباب حسین (ع) سرجداست
آرزوی آخــرم تعجیل در امــر ظــهور
کن تو ما را یا ر آن مهدی که باشد کوه نور
یه سر به کتابخونم زدم تا یه کتاب به چشمم بخوره . وقتی که داشتم بیخیال خوندن کتاب میشدم یهو دیوان حافظ رو دیدم گفتم حالا یه نیتی میکنم و یه فالی میگیرم تا شاید از این حال خارج بشم
صفحه ای که وا شد این دو تا شعر رو تو خودش گنجونده بود که بیت های اول و اخرش رو مینویسم
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
**************************************************
زهی خجسته زمانی که یار باز آید بکام غمزدگان غمگسار باز آید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو بدستم نگار باز آید
*************************************************
هر دو تا شعر امید به آینده رو به آدم تزریق میکنه و آینده رو بهتر از حال توصیف میکنه
امیدوارم اینطور باشه
مدتهاست که تو هر وبلاگی میرم صحبت از بازی شب یلداست .
هر کسی هم یه جور تعبیر و تفسیرش میکنه
واقعا نمیدونم مبتکرش چه هدفی داشته اما هر کی بوده خدا پدرشو بیامرزه
که سوژه داده دست مردم
دوستان لطف کردند و ما رو هم دعوت کردند
نکته ای که هست این شب واسه من یه بازی نیست بلکه یه حقیقت انکار ناپذیره ![]()
بالاخره خدا تو این شب یکی از فرشته هاشو فرستاده رو زمین حیف که قدرشو نمیدونن ![]()
![]()
میگن باید5 تا ناگفته زندگیتو بگی .
این کلمه یه کم گیج کننده ست اگه منظور حرف نگفته ست که خوب کسی
مشکلی از این بابت نداره .
اما اگه بحث حرف ناگفتنیه شرمنده حرف ناگفتنی رو که نمیشه گفت
من هم به تبعیت از دوستان5 تا خاطره میگم
۱-کلاس سوم ابتدایی یه معلمی داشتیم که اتفاقا همسایه ما بود و هست
اونقدر اخمو و خشن بود که من صداش میکردم دشمناونم این لقب رو واسه خودش قبول داشت یادمه یه بار امتحان املا داشتیم
( دوستان میدونن من چقدر به این درس علاقه داشتم و دارم)
منم اون موقع ها کلاس خط می رفتم اما نه با قلم بلکه با مداد و خودکار .
خطی هم که کار میکردیم خط نستعلیق بود اما با توجه به اینکه اون
موقع کتابها ی ابتدایی خطش نستعلیق نبود و فقط آخر هر درس
یا فصل یه تمرین خط داشت نمیذاشتن ما با خط نستعلیق بنویسیم
من اون امتحان رو با خط نستعلیق نوشتم و معلممون که انگار منتظر یه فرصت بود
بهم نمره نداد گفتم چرا بهم نمره ندادی . گفت چون با این خط نوشتی .
گفتم خوب حداقل یه خط زیرش بنویس تا من بتونم از خونوادم امضا بگیرمزیر املا با خط نستعلیق نوشت :
چون با خط نستعلیق نوشته است نمره ای به او تعلق نمیگیرد .
خاطرات دیگه رو هم ایشالله تو پستای بعد میذارم چون حساب کردم دیدم
اگه هر 5 تا رو تو این پست بیارم خیلی طولانی میشه
معمولا آخر این مطالب از 5 نفر دعوت میکنن تو این بازی شرکت کنن اما من میخوام
بجای این کار از 5 تا از دوستان وبلاگ نویس عذر خواهی کنم
بارها پیش اومده که با کار و یا حرف نسنجیده ای کسی رو نارحت کردم
و دل کسی رو شکستم
نمی خوام کسی از دستم ناراحت بشه
1- "عابد "
یه بار تو خونتون یه چیزی بهت گفتم که هر موقع یاد حرف خودم میوفتم شرمنده میشم2- "میلاد "
خوب ما که باهم زیاد کل کل میکنیم اما یه بار خیلی از دستت عصبانی بودم و رفتم تو یه اتاق و درو بستم کلی بهت بد و بیراه گفتم3- "کسری" ما که خیلی چاکریم مهندس . به خاطر اینکه بچه ها دوستت دارن واسه همین زیاد اذیتت میکنن
ما هم خواسته یا ناخواسته تابع جمع هستیم . اما یه بار میدونم خیلی از دستم ناراحت شدی و اونم موقعی بود که قرعه ظرف شستن به نام من خورد و منم که باید دستیار انتخاب میکردم شما رو انتخاب کردم و مجبورشدی ظرفای همسایه های گل اقا رو هم بشوری4- " صهبا" تو دنیای حقیقی که فکر نمیکنم اما تو دنیای مجازی چند بار باعث ناراحتیت شدم![]()
![]()
![]()
5- " یه بنده خدا " یه حرکت نسنجیده از من باعث ناراحتی شما شد ![]()
![]()
![]()
تا امتحانم کمتر از یک ماه مونده محتاج دعای دوستان هستیم .![]()
![]()
![]()

